این هم تصاویری از جام جهانی





این هم تصاویری از جام جهانی





سلام . با برنامه جام لوبیا در خدمت شما هستیم . همون طوری که می دونین تا لحظات دیگه تیم ما به مصاف تیم لیور کدو میره به همین منظور در خدمت دو تن از کارشناسان خوب کشورمون آقای لوبیا کهن کارشناس مسائل فنی و آقای لوبیازاده کارشناس خوب داوری هستیم .
خب آقای لوبیاکهن نظر خودتون رو در مورد تیممون میشه لطف کنین ؟
- با سلام خدمت شما و همه مردم خوب لوبیا آباد . تیم ما خیلی تیم خوبیه . خیلی آمادست . بچه ها از روحیه خیلی خوبی برخوردارن و از آمادگی خیلی خوبی برخوردارن . این تیم ما بهترین تیمیه که ما کلا تو تاریخ داشتیم و خواهیم داشت . ما حتما برنده می شیم و اونا اصلا سوسکن . هیچ کاری نمی تونن بکنن .
خب باتشکر از آقای لوبیاکهن کم کم داره بازی شروع می شه . می ریم به ورزشگاه المپیک لوبیا وبازی رو با گزارش خوب آقای لوبیایی پورتماشا می کنیم .
- با سلام خدمت شما . بدون هیچ گونه اتلاف وقت می پردازیم به گزارش بازی . بازی از همین حالا با سوت آقای لینگ چونگ داور مسابقه شروع می شه . بچه ها خیلی خوب دارن بازی می کنن و حالا یه حمله و گل . ما اولین گلو بر خلاف جریان بازی خوردیم . عیبی نداره فوتبال نود دقیقه است ....
- اوه گل دوم . اشکالی نداره هنوز یه نیمه دست نخورده باقیه ..
بعد از بازی
خب ما بازی رو با نتیجه 6 بر صفر باختیم . عیبی نداره . مهم اینه که ما از این مسابقات تجربه کسب کنیم برای دوره های دیگه . خب آقای لوبیاکهن تحلیل شما از بازی چیه ؟
- تیم اونا خیلی تیم قدری بود . بچه ها اعتماد به نفس لازمه رو نداشتن . اصلا از قبل معلوم بود ما می بازیم . اونا دو ماهه دارن با هم به طور مستمر تمرین می کنن . این تیم از نو نهالان با هم بازی کردن . اونا امکانات خیلی خوبی داشتن . بازی تدارکاتی خیلی زیادی داشتن . اصلا از همون قبل بازی معلوم بود ما با این تیم خودمون نمی تونیم کاری بکنیم .
آقای لوبیا زاده داوری چطور بود؟
- همین طوری که می دونین این داور از نخودآباد بودو کم تجربه . و این بازی برای ایشون بازی بزرگی بود .
- البته من بگم وقتی توپو رو دروازه ما سانتر کردن و دفاع شماره 5 پرید ضربه بزنه نتونست و همون توپ گل شد ، من به موهای بچه ها نگاه کردم دیدم موهای همه حدود سه سانتیمتر کوتاه تره و توپ از رو سرشون رد می شه .
با تشکر از کارشناس های خوب این برنامه .خب عیبی نداره ما این بازی رو باختیم ولی حتما بازی بعد رو می بریم .
تا برنامه بعدی خداحافظ.
یکی از شاهکارها و عجایب خلقت بدون تردید کسی نیست جز بنده . از همان اوان کودکی یعنی حدود اول دبستان که همکلاسی ها در کلاس گریه می کردند و بهانه مادر می گرفتند ما به ابراز پدیده های خود پرداختیم . چند ماهی گذشته بود و روز یکشنبه بود و ما باید اولین دیکته را می نوشتیم و اینجانب هم از قوانین و جزئیات دیکته نوشتن بی خبر . تا آن زمان تنها چیزهای یکه خوب بلد بودم درست کردن تیر کمون بود و دنبال توپ دویدن ( آی یادش بخیر چه زمونی بود ) ناگفته نماند اینجانب تارزان اول محل بودم .
از بغل دستیم پرسیدم دیکته چیه ؟ یاد بغل دستیم هم بخیر. تا پنجم عین کنه به ما چسبید . یکی از محسنات ایشون این بود که به غذای تخم مرغ و سیب زمینی آلرژی شدیدی داشت به طوریکه دستگاه گوارشی ایشون نمی تونست که ویتامین این غذا رو جذب کنه و لاجرم به بیرون پس می داد و ما هم از این فعل و انفعال بی بهره نبودیم ..... بگذریم ......
منو نگاه . زهی خیال باطل . من نه شما بگین آخه یمیش (yemish) چه می دونه دیکته یعنی چه ؟ بغل دستی بنده به خاطر داشتن جمجمه کله ی بسیار نادر القاب زیادی داشت . مانند یمیش و مشتقات یمیش که تعدادی از آنها به منوال زیر است : یمیش ، یممیش (yemamish) ، یمیشان ، پپش و .....
در مورد ایشون این جمله بس که او از من هم ناتراز تر بود . داشتم می گفتم آقا معلم شروع کرد به گفتن درس ژاله و لاله . نیمکت های ما هم از نیمکت های سه تایی بود و هنگام نوشتن دیکته نفر وسطی بر می گشت پایین می نشست و البته لازم به ذکر است که معمولا اون نفر وسطی بنده بودم . ( من نمی دونم مادر بغل دستیم چه اصراری داشت که باید شنبه ها شام تخم مرغ و سیب زمینی درست کنه که فردا پسر ایشون تو کلاس ابراز وجود کنه ) خب القصه .....
دیدم همه دارن می نویسن و بنده چیزی از گفته های آقا معلم نمی فهمم حتی یمیش هم داشت می نوشت . کتابو برداشتم و گذاشتم رو زانومو شروع کردم به نوشتن . می خوندم و می نوشتم و اتفاقا چند سطری هم جلو بودم .....
چند لحظه ای بود که دیگه صدای آقا نمی اومد ولی من به اینکارها کاری داشتم و املامو می نوشتم . پس از اینکه چند صدای خنده اومد یه کم مشکوک شدم . برگشتم ببینم قضیه چیه که ...
پدر آمرزیده امون نداد برگردم یه صدای کشیده ی به قولی آب نکشیده ای کلاسو گرفت . نقش انگشت های آقا معلم که هر کدوم یه نیم کیلویی می شدن به معیت و همراهی دانه های تسبیح و انگشتری و چین و چروک های دستش چند ساعتی رو صورت پنج اینچی بنده منقوش بود .
اون روز همه بچه ها بنده رو چه مسخره ها که نکردن حتی یمیش ...
در ادامه ي مطالب قبلي مي خوام يه چيزايي بلغور كنم:
در رسالات نُخاداتُ السلطنه، گلشن ِ اولِ رموز،نوشته ي بانو نخودوشِ ششم،جانورشناس و ديرين شناس مشهور نخود آّبادي به دسته بندي پسر ها در ۳ رده اشاره شده است:
۱.آنهايي كه بي مزه اند.(جمعيت اصلي) ۲.آنهايي كه واقعا بي مزه اند.(نوادر) ۳. آنهايي كه فكر مي كنند با مزه اند.(قشر خيال پرداز) .
دسته ي اول كه قربانشان بروم دست از دنيا شستگاني اند ساده زندگي مي كنند و شادند.دسته ي دوم اما آدم را ذله مي كنند تا دست از سرت بكشند. و اما دسته ي سوم:
اين دسته از هيچ كاري دريغ نمي كنند تا لحظه اي شما را بخندانند .از شكلك در آوردن تا تعريف كردن جك هاي لوس و گذاشتن عكس هاي نا مربوط در وبلاگشان. و مواظب باشيد با اولين لبخندي كه بزنيد ديگر خارج از كنترل اند.با اولين لبخند ذوق مرگ مي شوند.هشدار!
از اين جا به بعد مربوط به مسائل تخصصي و محرمانه ي جمعيت بانوان سربلند مي شود.و از ذكر آن ....
اینم از مشکلات خانوما

تقدیم به گلی (نخود السلطنه)
از قديم در لوبيا آباد رسم بوده که دختر ا وپسرا تو کوچه و خيابون (و جديدا پشت ميز رايانه ) با هم آشنا مي شوند (به به ! چه ر سم خوبي) و تا يکي دو سال پس از آن لحظه رويايي و ديدني پدر و مادر حق ندارند حتي کوچکترين دخالتي داشته باشن ( چه کنيم . با کلاسيه ديگه!) کلا پايه و زير بناي خانواده تو لوبيا آباد تو ميدونا و خيابونا ريخته مي شه .
خب . تو اين ميون لايق ترين پسرا (از ديد دخترا) اونايي هستن که :
اما دخترا:
مراسم خواستگاري در لوبيا آباد کاملا سمبليک و نمادين است . چون گفتني ها و شنيدني ها پاي گوشي تلفن گفته شده و يا در پارک وسينما شنيده شده ( لف و نشر داره )
بر خلاف مراسم خواستگاري ، مراسم ازدواج کاملا رئال و قابل درک است . چوت بدبخت بيچاره پسره چند ماه پيش رفته بندر و پدرش در اومده تا خورده اي پول جمع کنه و حالا بايد يه شبه تو حلق و معده و لوزالمعده و پانکراس ( و هر جاي ديگه که ميدونيد) فک و فاميل و آشنايان بريزد .
حالا بر ما واجب است که از چنين رسم و رسوم و فرهنگ زيباي گذشتگان صيانت و نگهداري کنيم (اصلا گور پدر خوشبختي ، مهم آداب و رسوم گذشتگانه)
گویند روزی شیخنا شبگیر با عیال نه آنچنان که در خور پادشاهان بود بتافتند و بسیار ناخوشی ها برفت .
شیخ قصد کوی و برزن نمود و در کوی ((بو نخود)) را بدید که در احوال به شیخ مانستی.
شیخ فرمود : اینجا نه جای مجادله است که باید شکم همگنان بر شکم خود ترجیح داد . بونخود به صرافت (قصد انجام کاری کردن) افتاد و بر شیخ تعارفی از جهت چاشتی فرمود .
شیخ پشت بامی از برای نشست برگزید و قصد قصابی نمود و گوشتی شاداب و فربه آنچنان که درخور ایشان است انتخاب نمود .
شیخ ما بر گشت و منقل به زه نمود از برای خورد چنین کبابی و دست ها به شراب رفت و بسیار شادی ها رفت و کس را خبر نبود که عیال آن دو نکو در کمین باشند و در وقت صواب بر آن دو یورش آورند .
و وقع ما وقع
گفتم نخود بگیرم گفتا که لوبیا را؟ گفتم شدم پشیمان گفتا ببخش ما را
گفتم که روی سبزت صبح ونهارو شامم گفتا که از سرت هم یک وعده را زیادم
گفتم بکوبمت تا کز چشم اشک ریزی گفتا که آن نخود بود اشتب زدی به دیزی
گفتم قیافه ات را بد شکل کلـّه ات را... گفتا که قحط بوده زین شانس نحس ما را
گفتم چه شعرهایی در وصف تو نوشتم گفتا غلط بکردی من کی اجازه دادم
گفتم که قیمتت را امسال بدترآید گفتا تورمم کرد ..ای جان او در آید
گفتم که بی وفایی در ذات لوبیا نیست
گفتا چرا نباشد این کار لوبیا را....
(تقدیم به مرتضی)
سلام
منم اومدم.
راستش اولش نمي خواستم بيام ولي وقتي اين لوبيا اومد و با اون لهجه ي قشنگش گفت:
"ما يه وبلاگي داريم كه مي خوايم حگايگ(حقايق) دورو برمون رو حتي المگدور يه جوري منعكس كنيم" من اونقد خندم گرفته بود كه نزديك بود قاه قاه بخندم و كلي ابروريزي بشه.پس زودي گفتم باشه كه زود برم يه جايي و اين عقده رو خالي كنم. و الا اين لوبيا هه ول كن نبود. سيريش!!!!
الانم كه اينا رو خوندم راستش بدتون نياد ولي ....
ولي من كه اومدم اميدوارم انگيزه ي كافي براي بعضي ها! به وجود بياد كه خيلي جاي ترقي دارن.ديگه خيلي خيلي جاي ترقي دارن!!!!
گلنخود؟اسم قحط بود؟
من اسمم و شخصيت و همه چيمو خودم انتخاب مي كنم.بايد از همين حالا ثابت كنم كه ما زنها هيچيمون از آقايون كمتر نيست.
تا كي يه عده آدم عقب مونده واسمون تصميم بگيرن؟گربه رو باید در حجله کشت.
اسم من نخود السلطنه است.گرفتين؟
قربون يكي دو تاتون!!!
نخود السلطنه.
مسیر لوبیاآباد تا نخودآباد

سلام
اوه!............... بالاخره منم اومدم . بچه ها مگه مي ذارن من نفس بكشم . فقط به خاطر اينكه حالا يكي دو سالي ( نمي دونم شايدم بيشتر ) ازم بزرگترن . اصلا كي گفته هر كي سنش بيشتر باشه بيشتر حاليشه . نه خداييش ...
راستي اسمم رو كه مي دونيد ؟ نه !!!!!!!!
بابا چيتيم ديگه . داداش چشم بلبلي . اين برادر منم عجب آدميه . هيچ وقت منو به حساب نمي ياره . خب اشكال نداره بزرگتره ديگه (اه).
از وقتي يادم مي اومده چشام ضعيف بوده و منم يه عينك رو چشام . صدام هم بد نيست (البته به پاي دادشم و كلاغه سر كوچه نمي رسه !!!!) .
من خيلي اجتماعي هستم ، ببخشيد دوست دارم اجتماعي باشم ولي از حق نگذريم تا حدي ، حالا زيادم نباشه !، ولي خب اجتماعي هستيم . مگه آدم اجتماعي شاخ و دم و سم داره . مثلا من با مامانم هيچ مشكلي ندارم . با بابام هم كه راحت حرف مي زنم حالا برادرم هم رو تا يه جورايي تحمل مي كنم . مگه آدم اجتماعي چيزي غير از اينه . شايد يكي از دلايلي كه خيلي اجتماعي نشدم اينه كه برادرم مي گفت نبايد زياد تو كوچه برم . تا مي خواستم برم تو كوچه خاك بازي كنم جلوي من رو مي گرفت و اونوقت ميان مي گن چرا بچه ها خجالتي مي شن ( اصلا مگه خود بابام هم خاك بازي نمي كنه ؟! من خودم باهاش بودم نمي دونيد چه حالي مي ده خاك رو از يه جايي بر مي داره مي ذاره يه جاي ديگه . تازه من كه واسه خاك بازي پول نمي خواستم ).
راستي گفتم عينك . يادمه يه روز كاميون بابام خراب شده بود . از ما خواست كمكش كنيم تا ماشين رو هل بديم تا روشن شه ( مگه پيكان بود !!!!) داشتيم هل مي داديم كه يهو ماشين روشن شد و منم خوردم زمين . داداشم هم كه.... پاشو گذاشت روش ( من نمي دونم چرا مي گن اين سيزدهي ها بد شانسن . بابا چلفتين تا بد شانس) و يه شيشيه عينكم شكست .(كاش شكسته بود . خورد شد )
منم فرداش امتحان داشتم . داداشم قول داد كه درست كنه بياره . سوار دوچرخش شد و رفت كه درست كنه .
بعد نيم ساعت اومد .د ر رو كه باز كردم ديدم عينك رو زده به چشاش و از روي عينك داره نگام مي كنه . عينك رو از رو چشاش برداشت و تابي داد و گفت : ديدي گفتم . همين طور كه داشت عينكه رو مي تابوند از دستش افتاد تو جوب جلوي خونمون .
آقا بگير رفت . بگيرش ............
دو تايي افتاديم دنبالش تا گرفتيمش . اينكه با چه درد سري گرفتيم بماند . مهمش اين بود كه بد جوري بو مي داد . سر امتحان معلمه گفت : اگه كسي كاري داره كه واجبه همين الان بره .
منم سرخ شدم . امان از دست اين داداشه .
با تشكرات فراوان چيتي
نظري داغ داغ از آس پيك:
ايول چيتي خيلي حال كردم.واقعا اينو خودت نوشتي؟!
اولش فك كردم كار داستايوسكيه!!!
بو باقلا بن بوقل بن بقيل نقل مي كند (واج آرايي داره) كه از نخود بن ناخود حبري شنيد كه مي گفت :
روزي شيخ ما بر مكتب درس بود و اصحاب به گرد او جمع .
ناگهان صدايي به هوا خواست . جمع اصحاب مشوش گشتند و در اضطراب . شيخ دستاري از جيب بيرون آورد و دگمه اي را فشار داد و صدا خوار و ذليل رفت .
اصحاب را بسيار سئوال آمد . شيخ كه اين تعجب بديد فرمود : چونيد كهنگان كهنه پيشه . SMS است .
اصحاب پرسيدند : چون باشد .
شيخ فرمود : چون اجل است . وقت آمدنش مشخص نيست و هيچ در نظر ندارد كه كجا و چون است و هيچ كس را ياراي مقابله با آن نباشد .
اصحاب مع چشماني بيرون از حدقه زين عظمت خدايي افزودند : براي چه باشد .
شيخ فرمود : همه . از خبر پريدن زغن و صعوه گرفته تا اوامر مهم و حياتي چون خريد سبزي براي عايله .
اصحاب گفتند: حال حكمت آن چون باشد .
شيخ گفت : معذور داريد ما را كه آن را كه خبر شد خبري باز نيامد
در اين هنگام وقت بر اصحاب خوش آمد واصحاب به سوي مخابرات راهي شدند تا زين بلايي را بي نصيب نباشند و به نصيحت شيخ التفات نرفت و بسيار شادي ها رفت
من اومدم تا ادامشو بگم :
ده ، يازده سال بيشتر نداشتم . جلوي خونه نشسته بودم . كه يهو چشم بهش افتاد . داشت از كنار خونه قشنگه نبش كوچه رد مي شد .
اولش پاهام لرزيد . ولي به خودم اعتماد به نفس دادم : (( تو مي توني .... تو مي توني ! )) پاشدم . افتادم دنبالش .
ديدم از كنار مطب نبش خيابون ( شهيد نخودزاده ) وارد خيابون شيخ لوبيا شد . مثل اينكه سنگ فرش هاي پياده رو داشت بهم مي گفت : بدو ، داره مي ره ! دويدم دنبالش .
سرش رو داده بود بالا . مغرور مثل هميشه . مي ترسيدم گمش كنم . طوري مي رفتم منو نبينه . از جلوي مدرسمون رد شد .تابلوي قشنگش داشت برق مي زد (( مدرسه شيخ لوبيا )) سرش رو حتي نچرخوند ببينه كسي داره نگاش مي كنه يا نه ؟ خيابون اولي رو بعد خيابون خودمون رد كرد . دومي . سومي . فكر كنم داشت به طرف ميدون مي رفت . طرف راست مدرسه دخترونه پيدا بود .
سرعتمو زياد كردم .مثل اينكه منو ديد . سرعتشو زياد كرد . ولي همچنان مغرور .داشت كاسه صبرم سر ريز مي شد . دويدم . اونم دويد . مثل اينكه ترسيده بود .
آخرش بهش رسيدم . جلوشو گرفتم و گفتم :(( كيش ... كيش ... عجب خروس سمجيه . اين همه راه اومدي اينجا چيكار؟ كيش .... كيش .... ))
و با هم به سمت خونه رفتيم .
قربونتون چشم بلبلی